تجربهای مشترک از مهناز یوسفی و حمیدرضا حسینی

میم : قدمهایی از تاول میگذرد
حاء: سنگفرشها از قدم
برهنه
پای درختهایی که ایستادهاند
میم : چشم از فرصت برداشته نزدیک
ردی که نشانه میرود
حاء: و برهنه درختانند
با گردههای ملتهب
وقتی زندگی در خیابان نبود
زندگی برهنه بود
و پای درختها پناه گرفته بود
میم : آرام آرام
فرصت شاخهای است برای رسیدن
شانههایی که قدم قدم
نزدیک میروند
حاء: نزدیکتر
دورترین نقطهی درخت
روی نیمکت
جایی که سنگفرشها از پا بالا میخزند
میم : خیابان آدمهایش را شماره نمیکند
او رد میشود
آرام آرام
حاء: کبوتری میپرد از
لای شاخهها و
گم
میم : دستی که پروازش را نشانه رفته بود
ویران از درختی که پناهش را پایین
حاء: پایینتر
تا روی نیمکت
تا روی پاهای سنگین
و " شبیه "
چیزی میان دستهای زنی است
میم : که خودش را از همآغوشی میآورد
از شانههایی که قدم قدم
دور مردهاند
حاء: که قدم قدم
تاولهایی برهنه
پای درختها ایستادهاند
برای مهنازی ام
باد گرم به صورتم می خورد
نزدیک می شوی
ازپشت پنجره
لبخند می زنم
چشم های پنجره دوربین شده اند
چگونه به یادم می آوری
اکنون که از خاطره های فراموش شده
تنها
تو را از یاد برده ام
همه را
از هیچ
خوابم را می بینی
شب را کنارت می خوابم
تا صبح
که آفتاب جایت را روشن کند
کفش های همیشه جفت
نورهای سنگین
فرصت به اندازه ی چشم ها
تنگ
و جاده ها
جاده ها کوتاه نمی آیند
نبض پای من را گرفته اند
چند قدم پیش
جهان به پایان رسید
کنار خودم می ایستم
گذشته
ایستاده پشت سرم
مثل این که چیزی از من گذشته باشد
بازمانده ی عمرم را می گذارم و
می میرم
چقدر می میرم
چقدر آرام می میرم
و دوباره به یادم می آوری
فاتحه ام را می خوانی
در همه ی قبرستان ها
همیشه قبری هست
که مرده اش من باشم
آه ... کودک شعر!

... من با همه ی وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ٬ دیگر
کاری به من نداشته باشد ...
.
سه شنبه ۸ آبان ٬ ساعت ۳ صبح
.
سهشنبه
چرا تلخ و بيحوصله؟
سهشنبه
چرا اين همه فاصله؟
سهشنبه
چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!
سهشنبه
خدا كوه را آفريد!
.
چهارشنبه ۹ آبان ٬ ساعت ۹ صبح
مقابل خانه ی شاعران ایران
آفتاب صبح
خط ترد سایه را
از پای کاج می کشد به مهتابی
سکوت
ذره ذره پخش می شود توی اتاق
لیز می خورد
روی دیوارهای سفید
عطر نارنج
روی حافظه ی قوری ها
و از عکس ما
نشت می کند به باغ
منظره ی لرزان باغ
به قاب پنجره
وقتی که باران نرم
شیار می زند چرک شیشه را
اصوات دورترین حفره های زمین را
باد می آورد
بُر می خورد بوی کافور در عطر نارنج های خیس
ما روبروی دوربین
و سال ها
سکوت خنده در آلبوم می پیچد
این روزهای آفتابی اردیبهشت
چه هنگامه ای به پا می کند باران
۱- نوشته / برای چه کسی؟ / نوشته برای مردگان ٬ برای آنانی که در گذشته دوستشان داری / آیا مرا خواهند خواند؟ نه!
س.ک
۲- درباره ی آنچه نمی توان از آن سخن گفت ٬ باید خاموش ماند.
ل.و
در جستجوی زمان از دست رفته
به نام پدر و فراتر از آن
روی صفحه ی ساعت
لاک پشت ها
لحظه را به اکنون رسانده اند
بیدارم
و تنها به همین دلیل
برای ابدیت دیر شده است
این روزها می ترسم
آخرالزمان ٬ سپیده دم باشد
غائله در خواب من ختم شد
همچنانکه آغاز شد
در آن میان
بودنت عمیق ترین رؤیای بودن بود
رگینا شدی
در هیبت مردی
که مرگ را به همسری گرفت
و راههای کور ایمان من
هرگز به تغزل و تکراری نرسید
حالا بدون هیچ فلسفه ای
شب های شیراز همیشه بارانی است
مادر پشت به من می کند و نمی خوابد
تا چشم های سرخ پیرْبچه اش را شاید ...
خدا و مادر و من و جیرجیرک گوشه ی گم خانه
خوب می دانیم
ویولن را باید شب
باید تنها نواخت
توالی خواب دیدن خوابیدن در خواب
روی گاری خراب
خودکشی برابر آیینه های تودرتو
داشتند می میرند
یعنی مرور همیشه ی هنوز
تمام قله های ناتمام
آماس خیال های نکرده ی زمین اند
به ارتفاع تاول سنگی مزار
که آغاز هر نکُشتنی مرگ است
و پایان هر نکشتنی مرگ است
و نکشتن
هیچی میان دو مرگ
خود درخت خواهد شد
میان آسمان و زمین
دخیل یائسه ای که حتی هرگز
می توانست مادر باشد
تا ریشه های سرنگون بی خاک
از بکارت زائل ماه سیراب شوند
یائسه در آیینه دیده بود
ناله های چرخ
یعنی
گاری به انتهای راه نخواهد رسید
تنها
ازنهایتی مکرر عبور خواهد کرد
(( دانای جزء )) نوشته ای است از من در نشریه اینترنتی مانیفست.
تا عمیق ترین جایت
ابرهایم ماهی می بارند
آب بانو
آسمانی حامله ام
تا ابد
آیینه ای برابر آیینه ات
هرگز شک نکرده ام
ماه از قعر دریا می تابد
ای که شرابترین سرخی
این آغاز همخوابگی است
جایی که خورشید
از دورترین کرانه ات برمی آید
طوفانی باش
بگذار موجهایت صورتم را چنگ بزنند
و رشته های پاره ابر
زخمی به روی من از کف های تو باشند
۲۱ قرن بعد
آخرالزمان را به آخرین زایمانم حوالت می دهم!
وقتی که سینه ام
با ضلع تیز بلند ترین آسمانخراش می درد
تمام زمین زیر آب خواهد رفت
آسمان به سیاه ترین گودال...
روی کاشی کف اقیانوس می لغزید
نهنگ پنج ساله
در خانه ای که حیاطش جنگل داشت
و آب نبات های مش رمضان
بزرگترین کشف حسی اش
حالا پس از هزار لیتر زهر مار
احساس سرخ زخم را فراموش می کند
حالا هزار سال پس از روز قبل
پنج ساله است
اما نهنگ ...
